یک بار به مترسکی گفتم : لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای ؟
گفت لذت ترساندن عمیق و پایدار است و من از آن خسته نمیشوم .
و من اندیشیدم و گفتم ، درست است . چون من هم مزه ی این لذت را چشیده ام .
گفت : تنها کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند .
آنگاه من از کنار او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من .
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد ! هنگامی که از کنار او گذشتم دیدم دو کلاغ در کلاهش لانه می سازند .
ماهی سیاه کوچولو ، که نخواست تن به جریان رود وتقدیر ناخواسته بده بلکه تصممیم گرفت خودش سرنوشت خودشو آگاهانه بسازه و تقدیرشو عوض کنه.. .
و تقدیم به همه ی کسانی که مثل ماهی سیاه کوچولو نقش شرایط رو در شکل گیری شخصیت شون کم رنگ و اراده و اختیار رو پر رنگ می بینند .
...و آن گاه آفتاب گردانی از گوشه ای طلوع کرد و به میان کارهای ما سرک کشید . و ما هیچ ندانستیم آمدنش از کدامین سو بود . می دیدیمش که هر روز از سحرگاهان یک جا می نشیند ، و بالا آمدن خورشید را نظاره میکند ، وتا شامگاهان ، هم چنان روی بر او نگاه می دارد و با او می گردد . آنگاه تازه دانستیم که چرا به او می گویند " آفتابگردان " !
و از آن جایی که خورشید در اسطوره ها نماد " حقیقت " بود ، آفتابگردان را نکو داشتیم ، و خواستیم تا بماند ونشان ما باشد ، نه به آن نشان که خود را حقیقت بپنداریم ، و نه حتی به آن توهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم ، بلکه تنها به نشان آرزویی که در قلبمان روییدن گرفته بود ، که : " ای کاش می توانستیم آن گونه باشیم "
و اگر غیر از این بود ، او هرگز نمی پذیرفت !
بار الها ، اگر اندوهگین شوم ، ذخیره ام تویی ، از همه جا محروم شوم ، هدف امیدم تویی ، اگر غم بر من هجوم کند ، استغاثه ام به درگاه توست . هر چه از دست برود عوضش ، هر چه تباه شود اصلاحش وهر چه ناپسندش میداری ، تغیرش به دست توست . پس پیش از بلا ، عافیت و پیش از طلب ، توانگری و پیش از گمراه شدن هدایت را بر من روا دار .
تلخ است این ترانه و تلخ است کام من
بنویس فصل های جنون را به نام من
بنویس ابر، هر چه که باران برای تو
بنویس باد، هر چه که توفان برای من...
تبلیغات 
